....
خدا كنه پيدا شه...من بدون هويتم هيچمممممممممممممممم"يه كلمه مادرعروس"
اميدوارم كه هم بچه مدرسه اي ها هم دانشجو ها امتحاناشون رو خوب بدن....
امشب هم نمي دونم چي شد يهو به سرم زد آپ كنم......
آخه شايد ديگه نتونم آپ كنم تا بعد امتحانا...!!!!
انقده دلم براتون تنگ شده بووووودددددددد...يه كوچلوو شده بوود...
دلم واسه شيكم پنبه ايم هم خيلييييي خيليييي تنگ شده....نيييي خواااامممممم...
10 روزي ميشه كه نديدمش....
واااااييييييي يهني تا دوشنبه يا سه شنبه نميبينمش؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ميشه چند روز؟؟؟ صبر كن با انگشتام بشمرم....هولم نكن....
ااااه...اشتباه شد.....بايد از اول بشمارم.....
وااااااااااااااييييييي....يهههني 14 تا 15 روز ميشه؟؟؟؟؟؟؟
ايشالا كه شيكم پنبه ايم هم امتحانتش رو خوب بده.....
امتحاناتش سخته.....منم هي مي خوام سعي كنم مزاحمش نشم اما ني شه...
خب چيكار كنم؟؟؟ دلم واسش تنگ ميشه....
آآآههههاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!!!
يه چيزي بگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شما:: بگووووووووووو.....
من "ترنم": بگگگگگگگمممممممممم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شما:: خب بگووو .....
من"ترنم":الان ميگم...بگگگگم؟؟
شيكم پنبه اي: ميزنم لللللههههتتت ميكنمااا؟؟؟؟اههههه
(با همون لحن هميشگي خودش گفتم)
شما::د..بگو ديگه....
من"ترنم":آهاا چشم...
ميگم..اهم اهم...
ديروز پدر بزرگم رفته بود خونه داييم اينا...
داييم اينا هم تو يه شهري هستن كه فاصلش تا شهر ما تقريبا 2 ساعت ميشه...
تقريبا نزديكاي ظهر مادر بزرگم اومد خوونمون....
"الهي فداي جفتشون بشم" خيلي دوسشون دارم..
مادر بزرگم به داييم زنگ زد كه جيگرم كي راه ميفته؟؟؟
...نه ببخشيد اين نبود ... شوي من كي راه ميفته؟؟؟
داييم هم گفت شويت يه چند دقيقه اي ميشه كه راه افتاده...
ما هم خاطرمون جمع شد كه يه 2 ساعت ديگه ميرسه...
خلاصه 2 ساعت شد 3 ساعت ....3ساعت شد 4 ساعت....
4 ساعت شد 5 ساعت...سرتون رو درد نيارم شد 9 ساعت..


هر جا تماس مي گرفتيم خبري ازش نبود...
دلم شور نميزد اما از دلهره ها و نگراني هاي مادرم و مادر بزرگم اعصابم خورد شده بود..
هر چند بنده هاي خدا حق داشتن...
تمنا كه آبجي من باشه....
قربونش برم كه سوژه پيدا كرده بود...كارش شده بود مسخره بازي.
همش اذيت مي كرد...
خلاصش كنم كه ما هم تيليف رودستمون گرفتيم و شروع كرديم به تماس گرفتن پليس راه و
بيمارستان و از اين جور حرفا...
بابام هم با مادر بزرگم رفتن خوونه خالم كه شايد اونجا باشه.....
اينا كه رفتن يه 1 ساعت بعد صداي آيفن خونمون در اومد....پدربزرگم اومد....
واااي از خوشحالي داشتم بال درمياوردم.....
شايد باورتون نشه اما من ديوونه بابا بزرگم هستم.....بيش از اندازه دوسش دارم.....




فوقالعاده جيگره...تابستون ها اكثرا برنامه پياده روي ميزاريم....

بابا بزرگم هم از اوناييه كه تيريپ بزنه....به خدا كف تيريپشم...
انقده باحاله.....صبر كن بزنم به تخته چشم نخوره....تخ تخ...كيه؟؟؟ آها ببخشيد حواسم نبود...
نمي دونم شماها بابابزرگ يا مادر بزرگ دارين يا نه ....
اگه دارين كه خدا واستون نگهشون داره اگه نه كه خدا رحمتشون كنه....
به خدا بركتن..نعمتن تو خوونه....
بريم بقيه ما جرا...
منو تمنا هم شروع كرديم به سين جيم كه كجا بودين تا حالا ما كلي دنبالتون گشتيم...
پدر بزرگم: " نزديكاي ظهر يكي از دوستاي دوره سربازيم رو ديدم .....
با هم رفتيم دور زديم.... بعد ناهار رفتيم ديزي خورديم ...
بعدشم رفتيم باغ ...يه خورده تفريح كرديم....تا الان كه اينجام" 
تمنا :مشكوك ميزني بابا بزرگ راستشو بگو؟؟
پدربزرگم:"زشته دختر... از ما گذشته ديگه..باز اين دختره شروع كرد"
من: مامان بزرگ اگه بياد پوستتون رو ميكنه....
تمنا: بيا يه دروغي بگو...
پدربزرگم:"من نميتونم دروغ بگم"

تمنا :اما خيلي خوب مي تونم دروغ بگم...مي خواي بهت ياد بدم؟؟؟ اصلا كاري نداره ...
پدربزرگم:"تمنا وقت گير آوردي؟"
تمنا:آره...
پدربزرگم:"برو اونور دختر"
تمنا: من به خاطر خودت گفتم...."كلا تمنا يه كم سيريش تشريف داره"
من: حالا يه فكري كنيم كه اگه مامان بزرگ بياد تيكه بزرگه بابا بزرگ گوششه
خلاصه در همين اوضاع سرو كله اشراف زاده پيدا شد.....واااي
از همون جلوي در وقتي فهميد بابا بزرگم اومده شروع كرد به دادو بيداد كه تو تا الان كجا بودي..
من مي دونم و تو...
"اين 2 تا از وقتي كه من يادم مياد با هم نمي ساختن...
نمي دونم اين چند سال چه طوري زندگي كردن...اين هم بگم كه فوقالعاده همديگرو دوست دارن...
خدا نكنه يكيشون مريض بشه بيا و ببين...قربون صدقه هم ميرن كه كيف مي كني.."
بقيه ماجرا...
مامان بزرگم:كجا بودي؟
پدر بزرگم:....
مامان بزرگم:مي گم كجا بودي؟؟؟؟؟
پدر بزرگم:...
مامان بزرگم: جواب نميدي؟؟؟؟ بريم خوونه من مي دونم و تو....
پدربزرگم سريع جواب داد :با دوستم بيرون بودم...ناهار رفتيم ديزي خورديم بعدش هم رفتيم باغ..
تمنا:دروغ ميگه...با دوستش نرفته بود با اون زنش رفته بود...
پدربزرگم:تو هم آب گل آلود ماهي بگير....دروغ ميگه خانوم....
مامان بزرگ: به من دروغ ميگي ؟؟؟ پوستت رو ميكنم..
خلاصه اين جرو بحث يه 2 ساعتي در طول زماني كه اينا خوونمون بودن تا وقتي كه برن ادامه داشت...
تمنا هم همش اين وسط مي پريد يه چي مي گفت آتيشو بيشتر مي كرد ما هم كه همش داشتيم مي خنيديم....
حالا وسط دعوا من هم مي گفتم خب طلاق بگيرين.....
مامان بزرگم هم مي گفت :حيف كه مهرمو همون اول حلالش كردم والا همين الان ميزاشتمش اجرا....
ماها كه اينو شنيديم مثل بمب منفجر شديم از خنده....
بابا بزرگم هم رفت از تو باغچمون يه گل چيد داد به مامان بزرگم....اين عادت پدربزرگمه كه هر جا ميره واسه مامان بزرگم گل ميچينه...
خدا شانس بده....كلا بابا بزرگم يه كم زن ذليل تشريف داره.....
اما اهل گردش و تفريح......مخصوصا جنگل رو خيلي دوست داره..
جالب اينجاست كه مامان بزرگم هميشه با دوستاش ميره تفريح .....
پدر بزرگم هم با دوستاش جدا ميره...
عمرا باهم بيرون برن.....
اگه هم پيش بياد زماني ميشه كه كل فاميلمون بخوان برن بيرون....به زور اين 2 تا هم بيان..
اونم تو يه ماشين نمي شينن.....
بابا بزرگم عشق سرعته...مامان بزرگم از سرعت بيزاره..همين باعث ميشه كه كل كل كنن....
خلاصه اينكه بخير گذشت.....
هوي خوابيدي ؟؟؟؟؟؟ داستان كه تعريف نكردم....

خب ديگه من برم درسمو بخونم.......خيلي دوستون دارم....
شيكم پنبه ايم شبت خوش.....خوب بخوابي گلكم......


راستي!!
بابت نظراي خوشگلتون هم ممنونم....
.بازم بهم سر بزنيد....آپ مي كنيد حتما خبرم كنيد...
قربون محبت همتون
"ترنم"
تا بعد...