all lies deleted + big truth censor
سلام....
خوبین؟؟؟
ممنونم که تو این مدت بهم سر زدین... 
واقعا منو شرمنده کردین....
راستش یه متنی رو واستون گذاشتم تو وبلاگ که امیدوارم خوشتون بیاد .....
خواهش می کنم بخونید ...چون می خوام بعدش نظرتون رو بگید ....

روز سردی بود.....تو یکی از همین روز های سرد بود که باهاش آشنا شده بودم....تو یکی از روزهای سرد زمستون دیدمش....deleted...اولین قرارمون جلوی یه پارک بود...صبح وقتی بیدار شدم دلهره عجیبی داشتم ....نمی دونم چرا ....با اینکه دومین نفری بود که باهاش آشنا شده بودم اما بازم دلهره داشتم....قرار شده بود یه قرار گذاشتن خیلی معمولی و ساده باشه....ساعت 10 صبح باهاش قرار داشتم اما مثل همیشه دیر رسیدم سر قرار با 45 دقیقه تاخیر .....وقتی عکسشو تو اینترنت بهم نشون داد خیلی ازش خوشم اومده بود..یه صورت گرد و سفید و یه کمی هم تپپپل.....یه لب تقریبا قرمز با یه چشم گیرا....از اون قیافه ها که به دل آدم میشینه ....نمی دونم چرا اما وقتی واسه اولین بار عکسشو دیدم ....چشمام افتاد تو چشماش....دوست داشتم با این چشما حرف بزنم.....خلاصه یهو رفتم سوار ماشین شدم....یه تیریپ اسپرت ساده...اما شیک....بعد سلام و احوال پرسی رفتیم 2 تا ساندیچ سرد خریدیم و رفتیم به سمت دریا....همیشه دریا رو دوست داشتم...یه جورایی آرومم میکرد....توی راه زیاد حرف نزدیم...ازش خجالت می کشیدم...رفتیم و یه ساحل آزاد پیدا کردیم.....کسی اونجا نبود ....من بودم و خودش....زیر یه درخت پارک کردیم و پیاده شدیم....خیلی کم حرف می زدیم....هر دو نگاهمون به دریا بود ....نمی دونم تو فکرش چی بود اما اولش خیلی ساکت بود ....شاید ترجیح می داد ساکت باشه....خلاصه سر صحبت رو باز کردیم.....میون صحبت هامون یه بار مامان من زنگ زد یه بار هم باباش.....خلاصه جفتمون پیچوندیمشون ....یه کم شوخی کردیم ...یه کم جدی حرف می زدیم...ازش خوشم اومد .....یه پسر شوخ طبع اما در عین حال جدی و محکم ....هر چند تو دلش پر غم بود .....خلاصه اون روز بعد یه ناهار خوردن یه بعد از ظهر خیلی خوب تموم شد.....وقتی واسم حرف میزد انگار تو دلش پر غم بود....دلم می خواست کمکش کنم ...نمی دونم چرا؟؟؟احساس می کردم باید کمکش کنم....اما تو بعضی از مسائل نمی تونستم....و این خیلی اذیتم می کرد ....با اینکه خودم 1000 تا مشکل داشتم , مشکلات اون رو مهم تر از مشکلات خوم می دونستم.....از دنیا نا امید بود ....بهش حق می دادم ...خلاصه اولین قرار بهانه شد تا قرار دوم , سوم , و چهارم گذاشته شد .....قرار چهارم رو قرار شد بریم یه جای سر سبز ......دلو زدیم به دریا و رفتیم خارج از شهر تو یه جاده فرعی یه روستایی داشت .....قبل از روستا پیاده شدیم و از منظره ها عکس گرفتیم...وافعا قشنگ و دیدنی بود .....دیگه کمتر ازش خجالت می کشیدم....بهم قول داده بودیم بهم عادت نکنیم....ولی نمی دونست من از همون اولین قرار بهش عادت کردم....deleted ....خلاصه یه تپه بزرگ پیدا کردیم ....ماشین رو هم بزور کشوندیم تا بالا.....بیچاره چقدر بهمون فحش داد خدا می دونه......یه سراشیبی تند ....وقتی رسیدیم بالا ...چشم هر دو تامون گرد شد ....وااااای چه منظره ای....!!! با اینکه زمستون بود ولی هنوز سر سبزی خودش رو داشت ....یه دره دایره ای شکل با کلی زمین های خوشگل سر سبز....
پیاده شدیم و بازم شروع کردیم به عکس گرفتن ....یه کمی هم سر به سر همدیگه گذاشتیم.....وقتی تو ماشین نشستیم ....حرفامون باعث شد تا بهم نزدیک تر شیم....اولین بار بود که بغلش کردم....اولین بار بود که بغلم کرد....گرمای تنشو دوست داشتم ...تو اون هوای سرد خیلی واسم لذت بخش بود ....خیلی هم آرامش بخش...deleted اون صورت رو ببوسم ....ازش اجازه گرفتم ...گفتم میشه ببوسمت؟؟؟؟ چشماش افتاد تو چشمام ....خجالت کشیدم .....با خودم گفتم الانه که ازم ناراحت شده باشه.....ولی صورتشو آورد جلو....منم یه بوس کوچلو رو لپپش گذاشتم ....اونم با یه صدای آروم گفت مرسی....اون روز با اومدن یه مزاحم که بعد ها باعث به وجودآوردن یه ماجرای خیلی بد شد که باعث شد پلیس ها بیفتن دنبالمون تموم شد ...خلاصه دفعات بعد هم به همین منوال گذشت....deleted...deleted...اما هنوز هم اون روز ها رو دوست دارم....روزای سرد زمستون.....روزایی که کنار ساحل با هم قدم میزدیم....روزایی که پر از خاطره های قشنگ بود...یه چند ماهی گذشت و من و اون روز به روز بیشتر بهم عادت می کردیم...هفته ای دو بار همو میدیدم...گاهی وقتا هم بیشتر...تا اینکه پلیس مارو گرفت....از اون روز به بعد حتی به دریا نزدیک نمی شدیم...چه برسه به اینکه بخوایم بریم دریا...
CENSORED....یه چند باری هم رفتیم سینما که یکی از آشناهاشون مارو دید....سینما هم تعطیل شد.....خلاصه اینکه انگار همه می خواستن منو اون همو نیبینم.....همین طور هم شد....دیدارامون یا میشد تو دانشگاشون یا بیرون...البته اونم دو هفته با سه هفته در میون....deleted و خوش میگذروندیم اما بعد اون ما جرا فقط می تونستیم نهایتا 4 سا عت پیش هم باشیم ......انقدر که دوسش داشتم نمی تونستم ببینم ازم دلخوره....دلم نمی خواست حتی یه لحظه از دستم عصبانی باشه..... deleted...deleted ....deleted....deleted....می ترسیدم اگه بهش بگم....deleted.....یا بزاره بره...آخه deleted.....deleted...deleted...deleted....هر چند من تمومش کردم البته به ظاهر, اما در واقع deleted.....شده بودم جوجه اردک زشتش....اونم شده بود گردالی قلمبه گامبالو تپپپل من .....آره...deleted....deleted...deleted....deleted....deleted....دیشب دوست داشتم زمین باز بشه و من برم توش.....دیشب مثل یه شیشه خورد شدم....به قول خودش ترور شخصیت شدم.....deleted.....
deleted....deleted.....deleted....deleted....اما می خوام بدونه.....deleted.....deleted.....با اينكه يه شب بيشتر نگذشته ...ولی انگار واسه من یه سال گذشته....دلم واسش تنگ شده....واسه صداش...واسه خنده هاش...واسه گریه هاش.....واسه شوخی کردناش...واسه عصبانی شدناش....اما ....
تو این یه سال من غیر از اون با کسی نبودم و نیستم.....یعنی اعتقاد دارم اگه تو به طرف مقابلت خیانت کنی یه روز همین بلا سرت میاد .....چطور می تونستم بهش خیانت کنم.....اون شده بود همه چیزم...چه روزا و شبهایی با عکسش حرف نزدم....چه صبح هایی به عکسش صبح بخیر نگفتم و بوسیدمش....چه شب هایی به عکسش شب بخیر نگفتم و بوسیدمش.....deleted .....یdeleted...deleted....دوست دارم همیشه بخنده ....نمی خوام ناراحتیشو ببینم....اون خوشحال باشه .منم خوشحالم....
deleted....دوست دارم یه روز برسه تا بتونم ببینمت....تا بتونم تو چشمات نگاه کنم....deleted....تا deleted.....deleted.....به امید اون روز .....
مرسی که اومدین و به حرفام گوش دادین...هر چند حرفایی که در مورد این یه سال باید بزنم خیلی زیاده.....شاید یه کتاب هم بشه در موردش نوشت...من خلاصش کردم که شماها خسته نشین....

امیدوارم از این متن خوشتون اومده باشه....نظرتون رو بگید .....
موفق باشین....تا بعد ..