|
|
او |
 |
|
او بود درتمامی وجودم
او که ساحل نجاتم بود
وپناه ره گم کرده گی هایم
در کویر تنهائی
او بود که مرا شناخت
به خنده هایم ...گریه هایم
با اندوه ها وشب زنده داری هایم
هم ...او.. بود که دستم گرفت
تا تنهائیم را با او سرکنم
واشکهایم را با او،،روان!!
دردهایم با او بگویم
ودر پناه مهرش آرام بگیرم
چون قوئی در آرامش دریا
در کنارم بود
همیشه در همه وقت درهمه جا!!!
چه آنگاه که صدایش میکردم
چه آن زمان که از فرط غم
به هیچ نمی اندیشیدم،،
با تمامی آفکارم،،
حتی به او!!!
اما هرگز تنهایم نمی گذاشت
هرگز بر غمم رضا نبود!!!
زمهر او آموختم
مهربانی را ... شکیب را
بخشنده گی ودادرسی را
چون همیشگی او
یاوری ء تنها دلان را
تا شاید راه رستگاریم باشد
ذره ای چو او بودن
بر امیدی که بر او بسته ام
عشقی که براو نهاده ام
و او یــزدانــم بود
خداوندء عشق ومحبت |
|
|
|
|
|
| |